ياشار

ياشار جان تا این لحظه 9 سال و 9 ماه و 12 روز سن دارد

Awesome Baby Boy


وبلاگ جدیدم

 

دوستای گلم به این وبلاگم بیایید

خوشحال میشم همدیگه را تو این وبلاگم لینک کنیم

دوستتون دارم

 

 

 

http://yashar1388.niniweblog.com

 

 

 

 

 


تاریخ : 22 خرداد 1392 - 21:31 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 582 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

نترس عزیزم

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی دیشب موقعی که بابا اومد زنگ خونه روزد

توگفتی بازش نکن تا من برم پایین خودم بازش کنم گفتم برو

خودمم اومدم تو راه پله ایستادم

در پایینو که باز کردی با جیغ و گریه راه رفته رو با دو برگشتی

گفتم چیه؟ گریه گریه که یه گربه اونجا میخواد منو بخوره

باهم رفتیم پایین تا یه گربه چاق رو دیوار نشسته

درو باز کردیم بابا طفلکی که هنوز یه لنگ پا پشت در ایستاده بود اومد داخل

تو هی میگی گربه و با دستت بهش اشاره میکنی

بابا یه پیشت کردو گربه فرار کرد

تو ذوق که بابا تو فراریش دادی نذاشتی منو بخوره

منم که ...... آره دیگه بابا همیشه

قدرتمندترین شخص بوده برات گلم

منم حالا چندتا گربه ملوس برات گذاشتم که

بدونی گربه ترس نداره فدات شم


تاریخ : 19 خرداد 1392 - 15:13 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 604 | موضوع : وبلاگ | 8 نظر

انگشت سوخته

سلام گلم همیشه خوش باشی این تنها خواسته منه

کوچولوی بزرگ مرد من دیروز که داشتم پیرهن باباییو

اتو میزدم گیر دادی که برا بابای منه من میخوام اتو کنم

باکمک هم اتو کردیم من لباس بابارو بهش دادم پوشیدو رفت توهم تو اتاق بودی

شب که بابایی اومد تو طبق معمول از سرو کله بیچاره بالا میرفتیbig smiley

مامانی بابایو بوسیدو به تو گفت بابایی گناه داره خسته شده

میخواستم کاری کنم که تو عقب نشینی کنی

دست از سر بابا برداری توهم رفتی یه گوشه نشستی

هی انگشته دستتو بهم نشون میدادی میگفتی ببین

گفتم چی شده با نازو غمیش اومدی بغلم گفتی اتو سوزوند

ای دادو بیداد آخه تو صبحدستت سوخته حالا میگی؟

به قول بابا لرل هاردی هم اینطور نبودن

همیشه اینطور در قبال دردا خوب مقاومت کردی

شایدم مسببش مامانه که تورو لوس بار نیاورده

ولی خداروشکر صبوری کاش همیشه اینطور باشه

آخه گلکم زندگی پستی بلندی زیاد داره ما باید

خیلی صبور باشیم

انگشتت تاول زده بود الهی بگردم حاتا میگفتی میسوزه

برات پماد آلفا زدم فدات بشم که چه خوب از موقعیتها استفاده میکنی


تاریخ : 14 خرداد 1392 - 17:15 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 639 | موضوع : وبلاگ | 5 نظر

همیشه صبوری

سلام پسر قشنگم چندروزی میشه که به وبلاگت سر نزدم

پسر خوب مامان اینروزها دلم بدجوری گرفته الکی الکی

قشنگ مامان اگه بعضی وقتا حوصله ندارم ببخشید

دیشب رفته بودی قطره دنتولو برداشتی و بازم

ازروی کنجکاوی خاصتی سراز کارش دربیاری که ای وای

چی شد ای باغ امید  کارت به اینجا کشید

بله کردی تو دهنتو دهنت آتیش گرفت

 منم تندی بهت ماست دادم خوردی

اخلاقت مثل دخترهاست تا چیزی میشه

 تند وتند میگی مامان من میترسم

الهی دورت بگردم آخه چرا؟

چند شبی هست تا مامانو بابا رو نخوابونی

چشم رو هم نمیزاری آخ که چه کیفی میکنه بابا

 همچی بغلش میکنی پشتش میزنی و آروم آروم

براش لالایی میگی آخی طفلک باباهم از زور خستگی

چه زود خوابش میبره اونوقته که نوبتی هم باشه نوبت منه

فدای مهربونیهات بشم مامان

ازبس تو خونه موندیم دیگه از مگسم میترسی

اوایل به مگس میگفتی پروانه آخه چقدرم شبیه همدیگه هستن

تا اینکه فهمیدی نه بابا این کجا و آن کجا

ولی از مگس هم میترسی هم میترسونی

دیروز یه مگس اومده بود تو خونمون تو با تفنگت که بابایی

 تازه برات خریده دنبال مگس بودی

از قضا مگس اومد نشست رو سر من تو هم محکم کوبیدی تو سرم

من خندم گرفته بود که آخه دوستی خرسه هم اینطوری نبود

تو هم تند وتند منو میبوسی و میگی ببشید ببشید

الهی فدات شم وقتی خودتو لوس میکنی ببخشیو میگی بشید

چون میدونی مامان شدیدا رو درست ادا کردن کلمات تاکید داره

تو هم که پسر باهوشه منی و خدارو شکر تا الان که سه سالو پنج ماهته

کلماتو خیلی قشنگ و شمرده تلفظ میکنی فقط به تصادف میگی تفادص

و به سیب زمینی میگی سیب زنیمی 

چند ماهیه منو تو تمام روزهامونو تنهاییم و باهم میگذرونیم 

آخه از روزی که بابا به خاطر زلزله ورزقان  اومده 

ماهم که طاقت دوریشو نداشتیم از دیماه سال ١٣٩١

اومدیم تبریز به این خاطر که بابا تموم روزها سرکاره و ماهم جاییو بلد نیستیم

توخونه موندیمو دعا میکنیم که خونه ها زودتر درست بشن که بریم

آگه خدا بخواد کار بعدی بابا نمک آبروده ای خوش میگذره

پسر سرکه نمکی من خداروشکر تو اینجایی کنار من بغل من

عزیزم به خاطر این روزهای تکراریه که یه کم کسلم

خدا به بابا علی قوت بده

فدات شم این روزها وضع اقتصاد کشورمون بد شده گرونی بیداد کرده

الان که دارم اینارو مینویسم روز ١٣/٣/١٣٩٢ هستش

 دوهفته دیگه انتخاباته ریاست جمهوریه خدا که اوضاع خوب پیش بره

من نگران آینده تو هستم خدا به خیر کنه

گل پسرم تو که خوش باشی ماهم خوشیم به خوشی تو

فعلا خداحافظت نفس من. تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

 


تاریخ : 14 خرداد 1392 - 17:12 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 513 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

ذهن قشنگت

خوشگل مامان اینها سی دی هاتو کارتهای دید آموزته که همش روزها باهاشون خودت سرگرم میکنی وکیف سی دی هات تو خوابم از خودت جدا نمیکنی

سی دی


تاریخ : 08 خرداد 1392 - 19:31 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 618 | موضوع : وبلاگ | 5 نظر

لحظه لحظه با تو بودن

1-24فروردین 1388 جواب آزمایش بارداریم مثبت بود

2-خرداد ماه اولین سونوگرافی برای 2ماهه بارداریم

3-مردادماه سونوگرافی کردم جواب اینکه گل پسری تو راهه

4-مهر سونوگرافی گفت سالمه سالم

5-24آذر ساعت یک شب قدمهای کوچولوشو گذاشت رو چشمای مامانو زمینی شد

niniweblog.comcandles smiley

6-24 آذر ساعت 11ظهر واکسن بدو تولدشو زدوتست شنوایی داد

7-27 آذر تست غربالگری داد

8-27آذر اولین حمومش با همکاری مامانو مامانجون

niniweblog.com

9-30آذر بند نافش افتاد

10-12اسفند ختنه کرد ومرد شد

11-27 اسفند برا اولین بار رفت رشت خونه مامانجون

12-13 فروردین 1389 برا اولین بار برگشت رو شکمش یعنی سه ماهو دوازده روزه بود

13-پنج ماهگی چهاردست وپا رفت و اولین غذای کمکیش که حریره بادم بود خورد

14-پنج ماهگی اولین مرواریدش در اومد واصلا هیچ کدوم از دندوناش براش درد آور نبود

15-اولین آرایشگاه که رفت آرایشگاه جردن کوچه پنج شمالی بود که یکساله بود

16-اولین قدمهایی که خودش مستقل برداشت 13 ماهه بود

17-اولین کلمه که گفت دده به زبون خودش یعنی بابا

18-اولین حموم رفتنش با پدرش پنج ماهگی زمانی که نشستن یاد گرفته بود

niniweblog.com

19-اولین دوستش محمد فریدزادگان بود زمانی که بوشهر زندگی میکردیم

niniweblog.com

20- اولین بار که بغل بابا رفت داخل آبهای خلیج فارس 4ماهه بود

niniweblog.com

 

21-اولین کارتونی که براش خریدیم مستر بین بودsmiley

22-دو سالگی اکثر کلماتو بدرستی میگفت تنها کلمه اشتباهش شمک به جای شکم بود

23-به نخودفرنگی میگفت نفود خرنگی

24-اولین دوچرخه آذر 1391 براش خریدیم

niniweblog.com

25-اسفند 1391 پوشک رو برا همیشه ترک کرد چون برا بیرون رفتن و شبها موقع خواب میپوشید

26-عید قربان 1390شیرخوردنشو ترک کرد

27-اولین برفی که دید 4 آذر 1390 بود

niniweblog.com


تاریخ : 08 خرداد 1392 - 13:38 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 549 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

خاطرات من تو دل مامان


تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه!

 


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.


زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
- احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
- کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!
- اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
- به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
- اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

 

بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم


اعتمادسازي:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم

niniweblog.com


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم.....


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است!!!!


جغرافیای بدن:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است....

 

 

رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم.....


اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشدههههههههههههه...

niniweblog.com


تاریخ : 08 خرداد 1392 - 12:59 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 545 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

زندگی من

 

این روزها دقیقه هایم تنها به تماشای عکسی از تو می گذرند که در آن معصومانه ترین لبخند ها را بر لب داری و مرا در مواجهه با چشمان بی مثالت که خیره به ناکجا مانده اند هر لحظه...عاشق تر می کند زندگی ات را بکن یاشار من! آرزوهای خودت را داشته باش تو باشی یا نباشی، همیشه اینجایی ناراحتنزدیکتر از نفس... در تپش های قلب یک مادر....اگر خوشبخت باشی دیگر چه فرقی می کند کجای دنیاایستاده باشی ؟؟روزی اگر نبودم تنها ارزوی ساده ام این است...زیر لب بگویی  مادر... یادت بخیرناراحتناراحت.. 

 


تاریخ : 06 خرداد 1392 - 23:38 | توسط : كوچكولويه مامان | بازدید : 576 | موضوع : وبلاگ | یک نظر